همه وداع کردند و رفتند ،دوستان رفتند، همسایه ها، خویشانم ودخترم

کربلا همه را دعوت کرد…من ماندم و آه ه ه……..من ماندم و افسوس……..

من ماندم ودوباره حسرت زیارت اربعین باپای پیاده

من ماندم وآرزویی که دیگر نخ نما شده از تکرار و تکرارو تکرار

من ماندم ونفسهایی سنگین و بی قرار

من ماندم و پایی که حسرت جاده نجف تا کربلا را بدنبال خود می کشد.

وقلبی که در کوله پشتی دخترم گذاشتم و بدرقه اش کردم.

ای کاش دخترم درحریم ارباب، کوله اش را باز کند وقلب مادرش را در کنار شش گوشه جابگذاردویا تکه ای از دلم رابه ضریح قمر بنی هاشم دخیل بندد

ای کاش نفس های بشماره افتاده ام را، با نفس های خسته زائران پیوند بزند…

ای کاش وقتی چشم دخترم به فرات افتاد،اشکهای بی امانم در لحظه وداع را به خاطر بیارد…

ای کاش بر تلّ زینبیه بایستد و بجای مادرش روضه وداع زینب را بخواند…

ای کاش در غروب بین الحرمین، ظلمت گناهان مادر را به خورشید حرم بسپارد…

ای کاش در مقام کف العباس، دستهای خالی مرا به گدایی درگاه دوست ببرد…

ای کاش درزیر قبه منوره، بغض گلوی مادر را به خون گلوی شش ماهه ای پیوند بزند….

ای کاش مرا بیاد آورد…..
ای کاش……

نوشته شده توسط سودابه سادات حسینی (مبلغ حوزه حکیمه)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: یاد ایام
[شنبه 1395-08-29] [ 11:34:00 ق.ظ ]